بازخوانی زندگی یک فرمانده شهید، آزمایشهایتان را روی من انجام دهید...
سخت است از کسانی بگویی که حضور قاطع برخی از آنان را درک کردهای اما تا همیشه تاریخ در حیرت مرام و مسلکشان و در بلندی نظر و طبعشان ماندهای.
سخن گفتن از آنها که "پله پله تا ملاقات خدا" رفتند سخت است و از این رو گاهی برای آنکه به نیکی و بلاغت سخن گفته باشی بهتر است سکوت کنی و من به نام بلند و عزیز شهیدان که میرسم به ناگزیر سکوت میکنم.
به گزارش حیات، آنچه در ادامه میآید نگاهی مختصر به حماسه یکی از فرماندهان شهید دفاعمقدس است که پس از آنکه پیکر استوارش را گلولههای آتشین جبهههای کردستان بوسهباران کردند، قطع نخاع شد و سالیانی نیز در این جبهه مردانه ایستاد تا آنکه به خیل همرزمان آسمانیاش پیوست.
فرازهایی از زندگینامه شهید عباس مطیعی:
عباس مطیعی در سال در شهر سمنان1340 به دنیا آمد. پدرش مرحوم حاج کریم از مداحان اهل بیت (ع) و مادرش از خانوادهای با تقوا بود. در مدرسه به دستور مرحوم قوام مدیر مدرسه مهران طریقه، وضو گرفتن و نماز خواندن را به سایر دانشآموزان آموزش میداد. او که از سالها قبل از انقلاب با ماهیت رژیم پهلوی آشنا شده بود در حین انقلاب همراه سایر امت حزبالله فعالانه شرکت کرد.
پس از اخذ دپیلم در رشته ریاضی فیزیک به سازمان عمران امام پیوست تا به محرومان کردستان خدمتی کرده باشد. پس از مدتی به تشویق فرمانده سپاه بیجار به سبزپوشان انقلاب اسلامی پیوست و در سمت جانشین سپاه بیجار مشغول به خدمت شد.
در درگیری با یک گروه 20 نفری در گردنه بیجار از ناحیه نخاع جانباز و پس از سه سال تحمل رنج در هفتم مهرماه 1364به شهادت رسید. پیکر پاکش در مزار شهدای امامزاده یحیی سمنان آرام گرفت.
محمدحسین مطیعی می گوید: عباس هفتهای دوبار دیالیز میشد. بیمارستانهای سمنان دستگاه دیالیز نداشت. میبردیمش تهران. کار سختی بود. هم برای عباس و هم برای بابا که همیشه همراهش میرفت. او تحت نظر دکتر دانش بود و خیلی به عباس میرسید. یک روز که پنجشنبه بود با هم رفتیم پیش او. وقتی کار ویزیتش به پایان رسید گفت:" او رو ببرین بیرون." به بابا گفت:"حاج کریم! تو بمون".
حدس زدم که چی شده. وقتی بابا آمد بیرون اشک تو چشمانش حلقه زده بود اما پیش عباس چیزی نگفت. بعداً به من گفت: "دکتر گفته کلیههای عباس به اندازه عدس شدن. دیگه دیالیز جواب نمیده. با این حال هفته دیگه او رو بیار"
وقتی رسیدیم سمنان، آفتاب رفته بود. به پیشنهاد عباس، اول رفتیم گلزار شهدا. شب جمعه اون جا مراسم بود. همین که وارد امامزاده شدیم محمد ناظمیان مداحی خودش را قطع کرد و گفت:"خدایا! این جانباز انقلاب رو شفا بده! "
جمعیت هم یک صدا «آمین» گفتند. سرش را پایین انداخت. مثل این که قبول نداشت که جانباز است.
هفته بعد من همراهشان نرفتم. بابا برایم تعریف کرد که دکتر بعد از ویزیت با تعجب یک دکتر دیگر را صدا میزند و چیزهایی میگوید. آقای دکتر هم با تکرار کلمه:« امکان نداره. » پشت دستگاه میآید. بعدش هم میگوید:" درسته، درسته". بابا حساس شده و به دکتر دانش میگوید:" بهم بگین چی شده."
دکتر هم جواب میدهد: "حاج کریم! کلیههاش داره خوب میشه. از نظر علمی ترمیم کلیههاش غیرممکن بود. تنها علت خوب شدنش همان چیزی است که تو اعتقاد داری و من ندارم. از این به بعد هفتهای یک بار بیشتر نیاز نیست که دیالیز بشه. "
خلیل قیصر از همرزمان شهید میگوید:اطلاعات زیادی رسیده بود. همه خبر از تحرکات کومله و دموکرات در منطقه میدادند، مخصوصاً اطراف دیواندره. اشکال اصلی در تناقض اطلاعات بود. با فرستادن محلیها هم مشکل حل نشد. با اصغر نیکخواه به توافق رسیدیم خودمان به دیواندره برویم. از شهر خارج شدیم. هنوز چند کیلومتر نرفته به اصغر گفتم:
ـ دور بزن، دور بزن!
ـ دور؟ دور برای چی؟ ترسیدی؟
ـ نه بابا خدا نکنه!راهی که میریم معلوم نیست برگشتی در کار باشه. برگرد حکم بگیریم.
برگشتیم. صاف آمدیم توی اتاق شهید مطیعی. درخواست حکم کردیم. گفت :" من هم مییام"
خوشحال شدیم.
در حقیقت با عباس بودن سعادتی بود. غروب نشده به دیواندره رسیدیم. چند روزی آن جا ماندیم. اطلاعات و اخبار را با شناسایی خودمان تطبیق دادیم. نتیجه خوبی به دست آمد. برگشتیم بیجار.
دو روز بعد میخواستم بروم سنندج. پیشنهاد کردم با هم برویم. گفت:"نه، من نمییام، روزهام باطل میشه"
گفت:« پریروز که به منطقه رفتیم نذر کردم اگه مأموریت ما موفقیتآمیز باشه سه روز روزه بگیرم. الحمدالله مأموریت خوبی بود. دارم نذرم رو ادا میکنم. ».
جنیدی همرزم شهید عباس مطیعی هم در این باره میگوید: چه شور و حالی داشت. همه چیز حاضر بود ولی ناراحت به نظر میرسید. پرسیدم:« چیزی شده؟ ».
گفت:«انشاءالله حل میشه!». فهمیدم رضایت پدر و مادرش را هنوز نگرفته. حق هم داشتن رضایت ندهند. آخه عباس هنوز سنی نداشت.
تصمیم گرفتم اگر رضایت ندادند واسطه بشوم. با حاج کریم که صحبت کرد گفت:«نصفش حل شد».
توی دلم خدا را شکر کردم. همسفر خوبی برایم میشد. راضی کردن مادرها یک مقدار سختتر است. مادرند چه میشود کرد.
عباس خیلی با مادرش صحبت کرد. وقتی رضایتش را گرفت مثل فنر از جا پرید. پیشانی مادرش را بوسید و بلند گفت:«به تو میگن مادر، مادری قهرمان!». در حالی که از خوشحالی توی پوستش نمیگنجید، گفت:« بریم مهندس اگه مادرم رضایت نمیداد جواب امامو چه جوری میدادم؟».
گفتم تو هر کسی نیستی، عباس مطیعی هستی.
محمد قاسمی همرزم شهید عباس مطیعی هم میگوید: تکاب به بیجار محور مهمی بود. آنها آمده بودند راه را قطع کنند. پس از بررسی فهمیده بودند روزها نمیشود کاری کرد. یک شکاربان محلی آنها را دیده و به سپاه خبر داده بود. برای مقابله با آنها دو تا گروه درست کرده بودیم.
حاج عباس با رفتن مطیعی به منطقه مخالفت کرده بود، ولی او مصمّم به رفتن بود . آنها 20 نفر بودند. اسم فرمانده آنها علی ویسی بود. بهش میگفتند علی دلیر. وقتی به منطقه میرسند سنگر میگیرند و شروع به به مقابله میکنند.
جعفرمرادی با نیروهایش از طرف شرق به آنها حمله میکنند.عباس مطیعی هم از شمال وارد منطقه میشود. وقتی ما رسیدیم دو ساعتی از درگیریشان میگذشت. ماشین شهید سیدعزیز غیاثیان گیر کرده بود. اطلاعاتی از ایشان گرفتیم ولی راه را گم کردیم.
توی این سرگردانی ناخودآگاه بالای سر ضدانقلاب درآمدیم. به طرفمان سه تا آرپیجی شلیک شد اما هیچ کدامشان به ما نخورد. ما هم کالیبر پنجاه را گرفتیم طرفشان. مرتب از این تپه به آن تپه جا عوض میکردند.
عباس مطیعی با بلندگو به ضد انقلاب اعلام کرد:« اگه خودتونو تسلیم کنین کارتون راحتتره». ولی آنها به طرف او تیراندازی کردند و به سختی مجروح شد.
عباس بعد از مجروحیت مجبور شد از منطقه خارج شود ولی ما تا آخر کار با آنها جنگیدیم. 18 جنازه توی تپهها ماند. یک نفر توانسته بود خودش را تا رودخانه قزل اوزن برساند. نفر بیستم هم بعد از مدتها در عملیات بعدی دستگیر شد. همان شب رادیو اسراییل خبر درگیری را اعلام کرد. معلوم شد با اسرائیل رابطه دارند.
یکی از بستگان شهید عباس مطیعی هم میگوید:مشتاقان فراوانی به عشق اجرای فرمان امام دست به کار شده بودند. بیسوادهای باحوصله پای درس باسوادها مینشستند و بیحوصلهها با بهانهها مختلف از زیر کار در میرفتند. البته سخت هم بود. بعد از 60 یا 70 سال سال درس خواندن کار مشکلی است.
امام دستور نهضت سوادآموزی را صادر فرموده بودند. شهید مطیعی نمیتوانست در صف معلمهای نهضت جای بگیرد. از طرفی دائم به فکر فرمان امام بود. مادربزرگ را صدا زد و گفت:"بیا مادر! از امروز من معلم و تو شاگرد. بیا بهت درس بدم" مادربزرگ گفت:" از من گذشته. من دیگه چیزی یاد نمیگیرم و حوصله هم ندارم". از آن به بعد هر روز یک ساعت مادربزرگ را مجبور میکرد تا درس بخواند و تا مدتی بعد او را باسواد کرد.
محمدحسن مطیعی هم میگوید: به آسایشگاه تجریش در فرمانیه منتقل شده بود . گاهی حالش بد میشد. بین مرگ و زندگی روزگار میگذراند. تعدادی کارمند جدید هم گرفته بودند. کارمندان قدیمی هم با عشق و علاقه خاصی کار میکردند. بین کارمندان قدیمی بانویی به اسم فاطمه بود. او خیلی به جانبازان میرسید. نمیدانستم که انگلیسی هم بلد است.
گفتم: میرم بیرون،چیزی نمیخوای؟
گفت: اگه تونستی یک خودکار و یک دفترچه دو خط انگلیسی برام بخر!
گفتم: دفترچه انگلیسی برای چی میخوای؟
گفت: این خانم پرستار انگلیسی بلده. من هم که بیکارم. بگذار لااقل چند کلمه زبان یاد بگیرم.
... هر دو برادر پرفسور بودند. به آنها پرفسور صمیمی میگفتند. یکی توی بیمارستانهای ایران خدمت میکرد و یکی هم آلمان بود. خدا خیرشان بدهد. هر دوشان اهل خدمت بودند. آن یکی که ایران بود مجروحها را عمل میکرد. کسانی هم که در ایران امکان درمانشان نبود میفرستاد آلمان پیش برادرش. برادرش هم گاهی میآمد ایران. او هم مجروحان را ویزیت میکرد.
پزشکان از درمان عباس در داخل ناامید شده بودند. سپاه نامهای نوشت به پرفسور صمیمی. در آن نامه تأکید کرده بود از سلامت عباس در هر جای کره خاکی که دست یافتنی است کوتاهی نکنید. هزینهاش را میپردازیم.
پرفسور معالج اعزام به خارج را مشروط به نظر مساعد برادرش کرد. آن یکی از آلمان آمد. نقطه به نقطه دست و پا و کمر عباس را معاینه کرد. نقاط را علامت میگذاشت و چیزهایی روی کاغذ مینوشت. بعد از تمام شدن معاینه گفت:" در حال حاضر راه درمانی به نظرم نمیرسه ولی چون سپاه خیلی روی شما تأکید داره مینویسم بری آلمان برای فیزیوتراپی"
عباس لبخندی زد و گفت:"دکتر! با فیزیوتراپی ممکنه خوب بشم"
دکتر گفت":نه، خوب نمیشی ولی در آلمان وسایل فیزیوتراپی خوبی وجود داره"
محکم گفت:"نه، پرفسور! وقتی درمانی در کار نیست من آلمان نمیرم. چرا این همه خرج رو دست دولت بگذارم؟ "
معاینه پرفسور تمام شد. وقتی میخواست برود،گفت:" کاری نداری جوون؟ "
عباس گفت:پرفسور! شما با این تخصصتون چرا نمییایین ایران؟
پرفسور گفت: راستش تو آلمان هر روز چندین عمل انجام میدهم،اگه برگردم ایران دستم بسته میشه. اون جا هم به ایرانیها خدمت میکنم و همین برام شیرینه.
عباس گفت:آقای پرفسور! شنیدم توی آلمان پیوند اعصاب و نخاع رو در مراحل آزمایشی شروع کردین؟
پروفسور گفت: بله، خدا کنه بتونیم کارهایی رو انجام بدیم!
عباس گفت: بنده حاضرم بدنم رو در اختیار شما بگذارم تا شما آزمایشهایتان را روی من انجام بدهید. از هیچ چیز هم خوفی ندارم. با این حرفهای عباس، اشک در چشم های پروفسور حلقه زد.
فرازهایی از وصیتنامه شهید عباس مطیعی:
شهادت لیاقتی میخواهد که نه هر کس داراست و نه هر کس شایسته آن. پس خدایا! لیاقت شهادت را در ما به وجود آور و شهادت را روزی ما گردان چرا که "ان اکرم الموت القتل "
... سخن بسیار است. قلم شکسته و وقت ناچیز. مدتها بود در فکر این بودم که آیا من هم باید وصیتنامه بنویسم و یا به خاطر این که من دیگر نمیتوانم در جبههها شرکت کنم، وصیتنامه را هم نباید بنویسم اما دیدم نوشتن وصیتنامه وظیفه هر مسلمان است و من هم خودم را مؤظف دانستم بنویسم. اما این که چه بنویسم. چرا که نوشتنیها را به نظر من فقط شهدا مینویسند و نوشتن ما چند صباحی دوام دارد ولی نوشتن آنها چون صبغه الهی است و فنا ندارد. شهید با خون مینویسد و ما با جوهر. و تفاوت به قول شاعر: «میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. ».
… پروردگارا! شهادت را روزی ما بگردان. خدایا! نمیدانم که این هدایای مرا که عبارت از نیمی بدن فلجم است پذیرفتهای یا نه؟
خدایا! تنها آرزویم را که شهادت در راه توست نصیبم گردان».
انتهای پیام